اگه خدا قسمت کنه میخوام برم جنوب دیدن مناطق جنگی . اگه برگشتم یه سر میزنم بهتون. النماس دعا.
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 10:40 توسط نغمه
|
زندگی
بعضی وقت ها زندگی پیچیده تر از اونی می شه که فکرشو می کنی مثل الان من ....................
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 15:6 توسط نغمه
|
تصمیم کبری
بعضی وقتها لازمه به خودت بیای و تصمیمی جدی بگیری برای بهتر بودن برای بهتر زندگی کردن
+
نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 9:42 توسط نغمه
|
ایستادن یعنی مرداب
تیک تاک زندگیم راه می پیمایندو من در جا ایستاده ام . کاش کسی مرا از این خواب غفلت بیدار کند ... چرا نمی شود از ثانیه ها گذر کرد یا حتی به آنها رسید .؟؟؟ آنها همیشه یک تیک تاک جلوترند...چرا؟
شاید اگر قهرومان دو و میدانی هم بودم باز هم به گذر ثانیه ها نمی رسیدم... اما نا امیدی مرگ است و ایستادن یعنی مرداب !!! پس قدم بردار و جلو برو اگر به گرد ثانیه ها هم نرسیدی باز هم برو ...شاید در دور بعدی از ثانیه ها جلو افتادی...
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 15:47 توسط نغمه
|
آسوده تر باشید!!!
ای بابا ... خسته شدیم بس که نوشتیم فلانی چی گفت ... بهمانی چه کرد ... فلانی کی بود ... بهمانی چی شد ... بابا یه خورده از خودت بگو ، یه خورده از دلت بگو ؛ یه خورده از دل پر آشوبت بگو که بر عکس ظاهر مظلومت دورنش غوغاست! بگو تو دلت چی می گذره بگو چه دریای پر تلاطمی تو دلت داری. از حرفهای نا گفته ی دلت بگو ... از اون ناگفته هات بگو که هر وقت خواستی بگی گوش شنونده ات کر شد. اون حرف هایی که اصلاٌ هیچ وقت هیچ شنونده ای نداشته اند . کلمه های سرگردونی که حتی یک اسکله ی کاغذی پیدا نکردن تا توش لنگر بندازن ...
از دلت بگو ... از دلی که شکسته از دلی که خورد شده ... دلی که همدمی نداره اما با تمام وجودش تنهای تنها ، غصه هاش رو به دوش کشیده و جیکش هم در نمیاد ! آخه مگه یه دل چقدر جا داره ؟ دل اگه اقیانوس آرامم باشه باز هم یه روزی از طوفان غصه هاش به خروش میاد و کاسه صبرش لبریز می شه و اون وقته که مثل دل تنهای من دنبال دل سفید کاغذ می گرده تا بار خودش رو سبک کنه ! می نویسه،توی تاریکیه شب ... وقتی همه خوابند ... وقتی همه ی گوش ها بازند و همه ی لب ها بسته ... اون موقع دل من شروع به فریاد زدن می کنه "آی آدم ها که در ساحل نشسته شادو خندانید / یک نفر در آب دارد میسپارد جان / می سپارد جان..."
اما لب ها بی تفاوت مثل کالبدی بی روح ، بدون عکس العملند... شب نوشته های من دیگه نا ندارن که این فریاد رو سر بدن...که اگه می تونست فریاد بزنه آوار شکسته شدن سکوت شب روی اون کالبد ها فرو می ریخت !!! اما با این وجود هم کسی درد شکسته شدن رو نمی فهمه پس " آی آدم ها که در ساحل نشسته شاد و خندانید / آن نفر در ؟ آب غرق شد !!!
آسوده تر باشید!!!
+
نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 15:16 توسط نغمه
|
پند
امام حسین(ع):بدانید که شیرینی وتلخی دنیا رویایی بیش نیست. التماس دعا
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 21:59 توسط نغمه
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 10:43 توسط نغمه
|
سلام خیلی وقته که به خاطر درسام نتونستم آپ بشم هر وقت از شرشون خلاص شدم میام
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 23:41 توسط نغمه
|
کاش
+
نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 22:47 توسط نغمه
|
می میری.........
خب، ميبينم كه حسابي به خوت ميرسي، از خودت مراقبت مي كني... نيازهايت را برآورده مي كني... خوب گوش ميدي يا مي خوني، درباره رژيم غذايي، تغذيه، خواب و سم زدايي از بدن... همينطور خريدن وسايلي كه ميگن به درد ورزش مي خوره... و گياهان دارويي براي تجديد قوا، وقتي كه آسيب مي بيني. صابونهايي كه تن را تميز مي كنند... افشانه هايي كه بوي بدن را از بين مي برن... مايعاتي كه اسيدها و حشره كش ها را خنثي مي كنند... اضافه وزن مجاز براي افزايش قدرت و اندازه عضلات... زدن آمپولهاي ايمني... و خوردن قرص هاي نيرو زا... اما يادت باشه كه بعد از همه اينها... بالاخره قصه به پايان مي رسه...
مي توني سيگار رو ترك كني، اما آخر مي ميري... دور مواد رو خط بكشي، اما آخر مي ميري... خود را از خوردن غذاهاي چرب و سرخ كردني منع كني و در سلامت كامل باشي، اما باز مي ميري... مي گساري هم كه نكني، باز مي ميري... دور كارهاي خلاف رو خط بكشي، باز مي ميري، از نوشيدن قهوه صرف نظر كني و كيفور نشي... باز مي ميري، آخرش مي ميري.
بالاخره مي ميري، دست آخر مي ميري. آخرش مي ميري.
مي توني نرمش كردن رو از سر بگيري... اما وقتي موسيقي تموم بشه، مي ميري... توي اتومبيل كمربند ايمني هم ببندي، باز مي ميري... از نيكوتين فاصله بگيري، باز مي ميري... مي توني ورزش كني تا چربي رانهات آب بشه... خوش تيپ تر و تو دل برو تر مي شي، اما باز مي ميري... حمام آفتاب هم كه نگيري، باز مي ميري ... مي توني اون بالا، تو آسمون، پي بشقاب پرنده بگردي... شايد اونا تو رو به مريخ ببرن، اما اونجا هم بالاخره مي ميري... بالاخره مي ميري، در نهايت مي ميري... آخر يك زمان مي ميري... با كفشهاي ريبوك و نايك و آديداس ميتوني تو آسمونا سير كني، اما اونجا هم بالاخره مي ميري.
داروهاي نيروبخش هم كه بخوري، بالاخره مي ميري... روده ات رو هم كه سالم نگه داري، بالاخره مي ميري، باز مي ميري... مي توني خودت رو منجمد كني و در زمان معلق بموني، اما همين كه يخت رو باز كنن، بالاخره مي ميري... مي توني ازدواج كني... اما باز هم مي ميري... به نقطه اوج هم كه برسي، بالاخره مي ميري... مي توني خودت رو از شر فشارهاي روحي خلاص كني، استراحت كني، آزمايش ايدز و تست ورزش بدي... به غرب اونجا كه هوا آفتابيه و از رطوبت خبري نيست نقل مكان كني و تا صد سال زنده بموني... اما بالاخره مي ميري.
چه ویروس کظم غیظ رو بنویسی چه ننویسی بازم می میری.
سرانجام در آخر كار مي ميري... در نهايت، خواه ناخواه مي ميري... پس بهتره حالا كه زنده هستي از زندگي لذت ببري قبل از اينكه غزل خداحافظي رو بخوني، چون بالاخره، در آخر كار مي ميري
برگرفته از وب لاگ کاظم جون .میهن بلاگ
+
نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 11:37 توسط نغمه
|